کسانی هستند که انگار نیستند

خونش توی یکی از خیابان های فرعی ستارخان بود سیروس رو میگم.هفته یکی دو بار حتما باید میرفتیم پیشش و را س ساعت چهار حتما باید قهوه آماده میکرد عادتمون شده بود.کارشناس ارشد ادبیات فرانسه بود و دکترای فلسفه .توی آلمان و فرانسه درس خونده بود.تشویقش کردم که کتاب ترجمه کنه.این کارو کرد یکی دو تا کار از اگزوپری یکی دو تا کار از بوبن ویه مجموعه شعر چاپ کرد .هنوز کتاباش روی پیشخون نشر دارینوش هست ام خودش نیست.گفتم سیروس بیا یه کار از یه نویسنده بزرگ ترجمه کن گفت مثلا کی؟گفتم بارگاس یوسا /قبول کرد . اول تیرماه ١٣٨٧ بود تماس گرفت گفت شهاب کتاب رو گرفتم نه زنگ میزنم بهت نه زنگ بزن بهم میخوام تمام انرژی خودمو بزارم رو ترجمه این کار گفتم قبول.حدودا ٢٠ تیرماه بود شب بود یکی از دوستای مشترکمون زنگ زد گفت از سیروس خبر داری گفتم آره قصه اینه... گفت نه /سیروس پرواز کرد. سیروس پرواز کرده بود بی هیچ خطی خبری صدای .ساکت بود با همون سکوت هم پرواز کرد .بعد هی تمام خاطرات مرور میشد برام و هی توی مغزم این جمله حک میشد که

کسانی هستند که انگار نیستند

/ 25 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حدیثه

سلام/ صادقانه بگم هنوز نخوندم متنتونو/ چون از دانشگاه خسته کوفته اومدم/ حسش نیست/ اما حتما مبخونمش/ فعلا اومدم سلامی عرض کنم و برم [گل]

خانمه شماره ی7

سلام با ذوق و شوق اومدم با گریه برگشتم

STR.A

بی خداحافظی؟ بدونه 1 روز قبلش حرف زدن؟ بدون همین دیروز دیدنش؟ وای....

الهام(Light Knight )

وااااااااااااي وقتي تو يك سبد ترانه ديدم كه گفتين آپ كردين پرواز كردم و اومدم ببينم آپتونو اما هواي دلم بد جور ابري شد . . . خدايش بيامرزد امثال آقا سيروس كم نيستد . . . .

پنجره..

پس کجای وبلاگتونه؟؟ دقیق متنش رو یادم نیست ولی آخراش "کودکی دستها"داشت[نگران]

فریبا زمانی

این مدلی هم حضور همی رسانیـ ــ ـــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ـم.. یاه یاه یاه..[نیشخند] . . [گل][گل][گل][گل] . . ماناباشید یاحق

zss

پرواز کرد..........!!! خدا یش بیامرزد[گل][گل]

پنجره..

سلام،معذرت میخوام که مزاحم شدم.. . . فقط خواستم بگم،الان متوجه شدم که نوشتین چه زمانی بوده فوت شدن دوستتون.. آخه توی کامنتای قبلم گفتم نمیدونم کِی بوده.. . . بازم ببخشید[ناراحت]

DANNART

بدتون میاد بگم بابا؟اخه انگار کامنتم پاک شده!!

خوشي

مگه اگزوپري نويسنده بزرگي نبود؟؟؟؟؟ من تا حالا 6 بار شازده كوچولو رو خوندم دنبال جايي مي گردم تا ازم امتحان بگيرن اگه تو اين امتحان قبول شم احساس مي كنم ادمم حالا اگه بعدش پرواز هم كردم ديگه نمي ترسم