رفتن

در زد

باز کردم

سلام کرد               خیلی عادی

جواب دادم              خیلی عادی

روی کاناپه نشست

چای اش را نوشید

نفس عمیقی کشید

سیگارش را خاموش کرد          خیلی عادی

و گفت:

برای خداحافظی آمده ام          خیلی عادی

رفت

دور شد

برای گفتن خیلی حرف هان دیر شد

چیزی شبیه خاطره شد

 

/ 4 نظر / 19 بازدید
وحید

به به بسیار زیبا به به

نگار13

بيزارم از همه ي خاطرات.... كاش ميشد تو صندوقچه قايمشون كنم براي روز مبادا... دلم نمياد بسوزونمشون يا دور بريزمشون...

ایدا

خیلی خوب بود ................................ من عاشق این شعرام[هورا][ابله]