لطفا ساکت سیروس ده روز پیش مرده

قهوه های چهار عصر تو را فراموش نمی کنم   

                                               خداحافظ سیروس

دعوای آن روزم را با تو فراموش نمی کنم       

                                            خداحافظ سیروس

غم هایی را که در سینه داشتی فراموش نمی کنم   

                                           خداحافظ سیروس

دستی را که برایم تکان ندادی فراموش نمی کنم                                      خداحافظ سیروس

دردی را که برایم گذاشتی فراموش نمی کنم         

                                        خداحافظ سیروس

راستی

 روح تو

در کجای این جهان بی کرانه پیداش می شود باز          

نشانی هایی برایم بگذار تا بشناسم تو را

مثلا همین واریس پاهات خوب است

یا... لحن غریب حرف زدن هات

راستی سیروس شین های تو بود که در حرفات می زد

بگو حرف بزن قرار است ده روز پیش بمیری و من ندانم

راستی خاک خوب است ؟

جات راحت است ؟

چیزی کم نداری؟

سیگار داری یا نه

تا با دوستان زیر خاکی ات یک مهمانی جانانه راه بیندازی؟

من دوست ندارم مرثیه بنویسم  نمیر بی پدر نمیر

ده رور پیش نمیر

طوری نمیر که من ندانم بی پدر

 

اصلا بیا همه چیز را تا اینجا فراموش کنیم

زنده بودن هایت را دوباره امتحان کنیم :

ده روز پیش نیست

ساعت دو بامداد نیست

تو روی تخت نیستی

هیج فرشته ای کنارت نیست

من صدا می کنم تو را بلند

ده بار

 صد بار

هزاربار

تو فقط یک بار بگو "ها" تا بدان هستی...

 

سیروس !...

سیروس !...

سیروس !...

حرف بزن این نقطه چین ها تا ابد که نباید ادامه پیدا کند...

...

...

...

...

قبول

 چیزی نگو

سکوت کن

برو

بمیر

ده روز پیش بمیر

درانتهای این تراژدی عجیب  

ما دوباره یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد

دوباره ساعت چهار خواهد شد

دوباره مرا دعوت خواهی کرد

دوباره قهوه خواهیم نوشید

دوباره از معشوقه های فرانسویت حرف خواهی زد...

 

حالا اگر دوست داری برو

من خوب می دانم

آنقدر مرده ای که خسته ای

بخواب دوست من

تو سال هاست  که به این خواب نیاز داشتی

 

 

 

 

/ 17 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزاله آرین

من اینو خیلی دوست دارم هربار میام میخونمش واقعن بغض میکنم روحشون شاد و قرین رحمت

غزاله آرین

تکرار چیزه بدی نیس.. مثلن من بازم بگم اینو دوس دارم حکایته خوبیه: چیزی که از دل برآید لاجرم بر دل نشیند اینو خیلی دوس دارم روجش شاد!

پنجره..

این متن رو هرچه بخونی،باز هم تازه است انگار... زیبا بود...هرچندتلخ...

غزاله آرین

[افسوس] خیلی غمگینه اما حسه خوبیه سیروس رو نمیشناسم نبودم که بشناسم شاید حتی هیچوقت غریبه وار هم از کنار هم رد نشده بودیم شاید حتی پدربزرگ هامون هم با هم سلام علیک نداشتن اما حالا منو میشناسه دعای رحمتم بهش رسیده هی م’رد این عالیه آره. خیلی عالی حس میکنم چقدر خوبه

غزاله آرین

[گل] زیباست

غزاله آرین

[رویا] نمیدونم چرا هربار اینو میخونم احساساتی میشم این دلانه ترین نوشته ی شما بود خیلی دل نشینه خیلی زیاد.

مه لقا

سلام... هی امدم ورفتم هی امدم ورفتم بالاخره تصمیم گرفتم بگم این پست ومطلبی که توش نوشتید خیلی خیلی نظرمو جلب کرد.... یه حس عجیب منو تحریک میکنه که همش بخونمش.... نمیدونم چرا.... از دست دادن خیلی سخته اما انگار این از دست دادن برای شما دقیقا مثل از دست دادن یه عزیز برای منه..... خیلی عمیق وبی درنگ گفتید یعنی انگار هرچی به ذهنتون رسیده گفتید واین بسیار بسیار زیباست...چون هیچ مصنوعیتی توش وجود نداره.... رگچه میدونم اینو میدونید که باشما خیلی مشکل دارم اقای نادری وتقریبا کاراتون برام قابل درک نیست اما این یکبار استثنا بسیار بسیارلذت بردم...هیچکدوم از پستها به اندازه این مطلب عمیق ودرونی نبود...

سپیده

سلام... امشب کاملا بیخواب شدم .رفتم که وب خودمو چک کنم ولی سر از وب شما درآوردم.برا اولین بار تمام مطالب وبتونو خوندم.همه مطالب قشنگ بودن ولی این یکی یه طور ی ،یه حس غریبی داره.نمیدونم چطوری بگم یه چیزی شبیه پشیمونی یا حسرت.نمیدونم شایدم اشتباه میکنم ولی با بقیه نوشته هاتون خیلی فرق داره.

مرضیه

خدایا ده روزه که سیروس اومده پیشت، خیالم راحته(از طرف شما گفتم، تو همون سال 87)