خدایا سلام

خدایا سلام

دلیل لحظه های بودنم سلام

سر تا پا سکوتم سلام

سر تا پا سکوتی که تنها تو هیاهویش را میدانی

با این قفلی که به دهانم زده ام

من

حرف نمی زنم

مطابق میل رفتار می کنم

تمام امنیت تمام بودن من

این تمام من

در مقابل تمام تو

گوش به زنک حرف های تو

با من حرف بزن

خدایا

سلام

/ 110 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهره

راستی سلام[زبان] حالا خدافظ[نیشخند]

زهره

عمو کاری؟ باری؟ واقعا برم؟[نیشخند] مطمئنی کاری نداری؟ داریا؟نداری؟[پلک] باشه خودت نخوی عمو من رفتم[نیشخند][خداحافظ] خداحافظ[نیشخند][دروغگو]

زهره

امیدوارم کامنت صدم خودم باشم[نیشخند]

زهره

هی وای من از دست من[هیپنوتیزم] یادم رفت واسه چی اومده بودم[زبان] امده بودم بگویم امشب دیگه واقعی شبتون شهاب بارون[مغرور] میدونید دیگه امشب شهاب بارون واقعیه[عینک] عمو شهاب دیدی آرزو کن دیگه البته اون شهابو، نه شهاب تو آینه رو[زبان] بعد همین دیگه تحقیقات به عمل اومده فهمیدن اسم اون شهابو، از رو اسم شما برداشتن[دروغگو] باور ندارید از خودش بپرسید والا[نیشخند] دیگه خدافظ [فرشته]شبتون شهاااااااااااااااااااااب باروووووووووون[فرشته][زبان]

حدیثه بوذری

من صادقانه گفتم که آرزومه یه روزی مثل شما بنویسم پس باید از خودتون میپرسیدم و کمک میخواستم هر کسی که باشین واسه من استاد هستین تو این زمینه...... همه میگن عمو به شما منم از این به بعد میگم استاد تا کلاس بذارین[لبخند][زبان]

آناهیتا

سلام...بفرمایید اقای نادری طناب اوردم دستای زهره رو ببندیم[خرخون] چرا این بچه یه جا بند نمیشه اخه؟![متفکر]اینجوری نبودا![شرمنده]

مریم از اصفهان

159 سلاااام عمو شهاب من برنامه رو ضبط کرده بودم دیروز گوش دادم داستانتون رو اول یه چیزی بگم من نوشته های ادبیتون(منظورم اوناییه که بامداد چهارشنبه ها خونده میشه) رو بیشتر از داستانتون دوست دارم داستانتون جالب بود اما پختگی و ناب بودنی که توی نوشته های عادیتون هست توی تک جمله های داستان مخصوصا گفتگوی کلاغ با مادرش نیست این نظر شخصیه منه ها ولی ایده ی جالبی داره داستانتون رنگین کمان هشت رنگ جمله ی آخر کلاغ هم خیلی بهم چسبید وقتی به شهاب گفت:صورت فلکی مترسک می دونم در حدی نیستم در مورد داستانتون نظر بدم موفق باشیـــــــــــــــــــد عمو راستی به آقای بزرگمهر حسین پور بگین نسل سوم یعنی نسل سوخته تبصره:من گفتم که نوشته های عادیتون رو بیشتر از داستانتون دوست دارم یعنی داستانتون هم زیبا بود اینو نوشتم واسه اینکه جسارت نکرده باشم به سلیقه ی بچه ها که داستانتون رو خیلی دوست داشتن یا حق

نازنین

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

شهرزاد

[لبخند][گل]

سیمین تیموری

خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم تمام تن شده زخمی ز تیغ هم قطارانم خداوندا نجاتم ده از این تکرار تکراری از این بیداد دشمن را بجای دوست پنداری.... سلام.. وب زیبایی دارید.. لذت بردم.. به من هم سری بزنید و نظرتون در مورد دل مشغولی هام بنویسد.. منتظر نگاه روشنتون.. سرزنده باشید.. [گل]