چوپانی حوالی تهران


از جنوب اومده بود و چند شاخه خرما، سوغات آورده بود برام. گفت این خرماها باید توی آفتاب باشن تا برسند، گفتم: به کجا برسند، ما که هر جا میریم، نمی رسیم، ما که آدم هستیم به هیچ کجای این جهان نمی رسیم. این خرماها، حالا کجای جهان رو می خوان بگیرن. گفتم و هی گفتم و مهدی هم به این حرف های بی نمک من می خندید. مهدی! آره، اسم اش مهدی مرادی، دوستم، از شاعرای جنوبه، و من فکر می کردم کاش آدم ها هم مثل خرماها در جوار آفتاب عزیز از کالی آزار دهنده ایی که دچارش هستن بیرون بیان. بعد یاد شعر منشی زاده افتادم؛ دست های ما کوتاه بود/ و خرماها بر نخیل/ ما دست های خود را بریدیم و به سمت خرماها پرتاب کردیم/ خرما فراوان بر زمین ریخت/ اما/ ما دیگر دست نداشتیم، نمی دونم اصل شعر همینه که من نوشتم یا نه، من این جوری حفظ اش کردم، راست اش خیلی هم مهم نیست؛ هر وقت از مهدی حرف می زنم یاد اون شعرش می افتم که خیلی دوسش دارم"دست برده اند در ترکیب این رودخانه و لابد برای همین است که ماهی ها بیرون نمی آیند" هی با خودم فکر می کنم، منم دست بردم به ترکیب رودخونم که ماهی من هم بیرون نمیاد که هیچ تازه خبر آورند داره راه اقیانوس پیش میگیره. تمام اینها رو گفتم تا به این جای ماجرا برسم که مهدی مرادی خیلی عزیز، توی همون اولین دیدارمون حرفی زد که برای خودش خیلی مهم بود و برای من، خیلی طنز بود، طنز به معنای واقعی کلمه، همون چیزی که می خندونه ولی ته ته اش یه زهرماری بدی داره.

مهدی میخواست کتاب شعرش رو چاپ کنه و توی این وضعیت شاهکاره ثبت شعر تو بلاد ما، از هر راهی می رفت به دیوار می خورد، چند تا کار کودک هم داشت که با اعتماد به نفس کامل می گفت: می خوام بدم کانون پرورش فکری چاپ کنه. گفتم: ساده! کجای کاری کانون مگه از من و تو چیزی چاپ می کنه. توی این رفت و آمدهای مهدی مرادی که نهایتا به همون دیوار منجر می شد، این جمله ی ناجور تکون دهندشو تکرار میکرد: "شهاب! مثل اینکه قراره ما، آدم های متوسطی باقی بمونیم".

اول به طنز جمله اش می خندیدم اما حالا فقط مزه زهرمار این جمله، زیر زبونم، می چرخه.

مهدی کتاب شعرش رو چاپ کرد و کار کودک اش رو هم کانون بعد از کلی آزار و اذیت چاپ کرد.

من کتاب شعرمو چاپ نکردم، یه ترجمه کودک به اسم مرد پاگنده دادم انتشارات سروش، بعد از هفت و هشت ماه، کتاب با یه نامه روش، برام پس فرستاده شد:

"آقای شهاب نادری مقدم، با تشکر از ترجمه روان و زیبای شما و نیز حسن انتخاب شما برای ترجمه این داستان احتراماً به عرض می رساند کتاب شما در اولویت چاپ قرار ندارد. موفق باشید".

واقعاً چقدر نیازمند این بودم که کارشناس ترجمه سروش برام آرزوی موفقیت بکند؟

حالا مجموعه شعرم که دوستام می گن الاغ چرا چاپ نمی کنی، یک گوشه از کتابخونم داره خاک می خوره! چند تا کار کودکم، اونقدر موندن که دیگه دارن بزرگ میشن!

گزیده شعر خوان رامون خیمه سن رو هم که ترجمه کردم همین طور!

چقدر دلم واسه اون داستانم تنگ شده، همون داستانی که توش کلاغه عاشق مترسک مزرعه میشد

چقدر دلم واسه اون داستانم تنگ شده، همون داستانی که توش، پشه تصمیم می گیره زندگی مدرنی داشته باشه و دیگه خون نمی مکه!

چقدر دلم برای نوشتن تنگ شده، کلاً چقدر دلم تنگ شده واسه چیزها و کسایی که دوسشون دارم.

مهدی عزیز: مثل اینکه قراره من آدم متوسطی باقی بمونم!

1 اسفند 1389

2.55 بامداد

 

 

۱۳۸٩/۱٢/۳ | ٩:۱٧ ‎ب.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |
Design By : nightSelect.com