چوپانی حوالی تهران


در ادامه انگشت های تو

به دیدار تمام سنگ های دریا زده دعوت شدم

می دانم

اثبات آرامش برای موج کار ساده ای نیست

 

ماه از تاریکی وحشت دارد

که در حوالی افول آفتاب

به حوض خانه پدری ام پناه می آورد

پس مرتب هجا به هجای این دور افتادگی را به یادش نیاور

 

باران علامت اضطراب آسمان در غیاب من است

که با پیشانی به سینه زمین اصابت کردم

گیجم

گنگم

دل تنگم

موجم

ماهم

آبم

آفتاب رو به افول ام

 

راستی/قرار نزدیکای غروب ما

ساعت پنج و نیم کدام کافه بود؟

کدام سال بود؟

کدام تهران بود؟

کدام سال بود؟

 

لعنت به حافظه ای که بی جا متلاشی می شود

 

۱۳۸٩/۸/۱٩ | ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |
Design By : nightSelect.com