چوپانی حوالی تهران


در زد

باز کردم

سلام کرد               خیلی عادی

جواب دادم              خیلی عادی

روی کاناپه نشست

چای اش را نوشید

نفس عمیقی کشید

سیگارش را خاموش کرد          خیلی عادی

و گفت:

برای خداحافظی آمده ام          خیلی عادی

رفت

دور شد

برای گفتن خیلی حرف هان دیر شد

چیزی شبیه خاطره شد

 

۱۳۸٧/٦/۱٧ | ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |
Design By : nightSelect.com