چوپانی حوالی تهران


در ادامه انگشت های تو

به دیدار تمام سنگ های دریا زده دعوت شدم

می دانم

اثبات آرامش برای موج کار ساده ای نیست

 

ماه از تاریکی وحشت دارد

که در حوالی افول آفتاب

به حوض خانه پدری ام پناه می آورد

پس مرتب هجا به هجای این دور افتادگی را به یادش نیاور

 

باران علامت اضطراب آسمان در غیاب من است

که با پیشانی به سینه زمین اصابت کردم

گیجم

گنگم

دل تنگم

موجم

ماهم

آبم

آفتاب رو به افول ام

 

راستی/قرار نزدیکای غروب ما

ساعت پنج و نیم کدام کافه بود؟

کدام سال بود؟

کدام تهران بود؟

کدام سال بود؟

 

لعنت به حافظه ای که بی جا متلاشی می شود

 

۱۳۸٩/۸/۱٩ | ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |

به یاد بیاور مرا

خاطراتم را

خودم را

تنم را

مرور که میکنی

به یاد که می آوری

لمس که می کنی

نبض ام تندتر می زند

.......

تمام کوچه های چهارم غربی را مرور می کنم

تمام شب بوهای غربی را

تمام  پلاک های یک جهان را مرور می کنم

نمی دانم در میان کدام یک از کاج های زمستانی بود که دست هایت را گم کردم

چقدر نیستی

چقدر نیستم

چقدر نبض ام تند می زند دوباره

شاید داری تمام مرا مرور می کنی

خاطرات مردی را که

تمام تابستان های عمرش را با یک زمستان ساده معامله کرد

چقدر نیستی

چقدر هوا سرد است

چقدر نبض ام تند می زند دوباره

۱۳۸٩/۸/۱٩ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |

خونش توی یکی از خیابان های فرعی ستارخان بود سیروس رو میگم.هفته یکی دو بار حتما باید میرفتیم پیشش و را س ساعت چهار حتما باید قهوه آماده میکرد عادتمون شده بود.کارشناس ارشد ادبیات فرانسه بود و دکترای فلسفه .توی آلمان و فرانسه درس خونده بود.تشویقش کردم که کتاب ترجمه کنه.این کارو کرد یکی دو تا کار از اگزوپری یکی دو تا کار از بوبن ویه مجموعه شعر چاپ کرد .هنوز کتاباش روی پیشخون نشر دارینوش هست ام خودش نیست.گفتم سیروس بیا یه کار از یه نویسنده بزرگ ترجمه کن گفت مثلا کی؟گفتم بارگاس یوسا /قبول کرد . اول تیرماه ١٣٨٧ بود تماس گرفت گفت شهاب کتاب رو گرفتم نه زنگ میزنم بهت نه زنگ بزن بهم میخوام تمام انرژی خودمو بزارم رو ترجمه این کار گفتم قبول.حدودا ٢٠ تیرماه بود شب بود یکی از دوستای مشترکمون زنگ زد گفت از سیروس خبر داری گفتم آره قصه اینه... گفت نه /سیروس پرواز کرد. سیروس پرواز کرده بود بی هیچ خطی خبری صدای .ساکت بود با همون سکوت هم پرواز کرد .بعد هی تمام خاطرات مرور میشد برام و هی توی مغزم این جمله حک میشد که

کسانی هستند که انگار نیستند

۱۳۸٩/۸/۱۸ | ٢:۱۸ ‎ب.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |
Design By : nightSelect.com