چوپانی حوالی تهران


قهوه های چهار عصر تو را فراموش نمی کنم   

                                               خداحافظ سیروس

دعوای آن روزم را با تو فراموش نمی کنم       

                                            خداحافظ سیروس

غم هایی را که در سینه داشتی فراموش نمی کنم   

                                           خداحافظ سیروس

دستی را که برایم تکان ندادی فراموش نمی کنم                                      خداحافظ سیروس

دردی را که برایم گذاشتی فراموش نمی کنم         

                                        خداحافظ سیروس

راستی

 روح تو

در کجای این جهان بی کرانه پیداش می شود باز          

نشانی هایی برایم بگذار تا بشناسم تو را

مثلا همین واریس پاهات خوب است

یا... لحن غریب حرف زدن هات

راستی سیروس شین های تو بود که در حرفات می زد

بگو حرف بزن قرار است ده روز پیش بمیری و من ندانم

راستی خاک خوب است ؟

جات راحت است ؟

چیزی کم نداری؟

سیگار داری یا نه

تا با دوستان زیر خاکی ات یک مهمانی جانانه راه بیندازی؟

من دوست ندارم مرثیه بنویسم  نمیر بی پدر نمیر

ده رور پیش نمیر

طوری نمیر که من ندانم بی پدر

 

اصلا بیا همه چیز را تا اینجا فراموش کنیم

زنده بودن هایت را دوباره امتحان کنیم :

ده روز پیش نیست

ساعت دو بامداد نیست

تو روی تخت نیستی

هیج فرشته ای کنارت نیست

من صدا می کنم تو را بلند

ده بار

 صد بار

هزاربار

تو فقط یک بار بگو "ها" تا بدان هستی...

 

سیروس !...

سیروس !...

سیروس !...

حرف بزن این نقطه چین ها تا ابد که نباید ادامه پیدا کند...

...

...

...

...

قبول

 چیزی نگو

سکوت کن

برو

بمیر

ده روز پیش بمیر

درانتهای این تراژدی عجیب  

ما دوباره یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد

دوباره ساعت چهار خواهد شد

دوباره مرا دعوت خواهی کرد

دوباره قهوه خواهیم نوشید

دوباره از معشوقه های فرانسویت حرف خواهی زد...

 

حالا اگر دوست داری برو

من خوب می دانم

آنقدر مرده ای که خسته ای

بخواب دوست من

تو سال هاست  که به این خواب نیاز داشتی

 

 

 

 

۱۳۸٧/٥/۱٩ | ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |

نگاه کردن به تو سخت است      خیلی

وقتی در مقابل من نشسته ای

فکر کردن به تو آسان است     خیلی

وقتی که دیگر نیستی

و تنها دو استکان خالی چای

در مقابل من

تمام کافه های جهان را

شبیه لاهیجان می کند

۱۳۸٧/٥/۱۸ | ۸:٤٢ ‎ب.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |

 

یک بار

یک شب

برای چند لحظه کوتاه

هیچ کس

هیچ چیز

در هیچ آینه ای ندید

تو

برای دیدن من

تمام جیوه های دنیا را به گونه هات مالیده بودی

۱۳۸٧/٥/۱۸ | ۸:٤٠ ‎ب.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |

پاک شد

دیگر آلوده نشد

کرم شد

توی پیله اش رفت

دیگر آدم نشد

مرد

پروانه شد

پرواز کرد

۱۳۸٧/٥/۱۸ | ۸:۳٤ ‎ب.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |

تاب    

    بیاور

          مرا

            مردی که جاده های زیادی را

در جیب هایش پنهان کرده است

به من

اعتماد کن

به آروزهای مردی که

از هر کورسوی تاریکی هم

به جانب کوهستان می رسد

واز تکه های زخمی هر مصلوبی

به اعتبار خون

دارد به درک خدا نزیک می شود

تاب

     بیاور

           مرا

مردی را که

تکه های مرموز هر زنی را فراموش کرده است

 

 

 

۱۳۸٧/٥/۱۸ | ۸:۳٢ ‎ب.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |

نمی توانم

به برگ ها

به سبزها

به خاک

هیچ اعتمادی نداشته باشم

جنگل

یقین پرندگان وحشی است

۱۳۸٧/٥/۱۸ | ۸:۳٠ ‎ب.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |



    «یک تکه چوب را روی تاقچه بگذارید بر تاقچه آفتابگیر اتاق تان نگاه کنید به خطوط تن اش...»۱ گاهی به گمانم همه چیز به همین سادگی شروع می شود و ناگهان کسی متوجه می شود که تقویم، تاریخ ۲۴۸۱۳۲۰ را نشان می دهد و تو شده ای بیژن نجدی. داستان می نویسی، زیاد، خیلی زیاد و تا سال ۷۳ چاپ نمی کنی. چرا با کتاب «یوزپلنگانی که با من دویده اند» جایزه ادبی گردون را می بری. در همین اثنا شاعر هم هستی و هیچ کار آسانی نیست اینکه بگویم نجدی شاعر یا نجدی داستان نویس و یا اینکه اصلا مهم نیست که کدام یک باشی. مهم تر این است که بیژن نجدی هستی. متولد خاش هستی، اما گیله مرد هستی. در سال ۱۳۳۹ در یکی از دبیرستان های رشت در رشته ریاضی فارغ التحصیل شده ای و همان سال به دانشسرای عالی رفته ای تا سال ۱۳۴۳ که با مدرک لیسانس ریاضی به استخدام وزارت فرهنگ درآمده ای و در لاهیجان به تدریس پرداخته ای.
    سال ۱۳۶۷ است. جنگ است، دود است، درد است، آدم هایی که نیستند، خانه هایی که نیستند و... اما تو هستی، بیژن نجدی هستی. به همراه جمعی از دبیران آموزش و پرورش به جبهه اعزام می شوی. «همان تکه چوب را بر آینه بگذارید نگاه کنید به تصویرش حالا در کاسه ای پر از آبش بگذارید بر آب شناور می شود نگاه کنید به رویای درختی که در کاسه روییده شده است.»۲ بعد از تمام اینها دوباره هستی. اما جور دیگری هستی. انگار که نیستی.
    ۴۶۱۳۷۶ «نیم دگر کوهستان وقف باران است.»۳ و این یعنی تو نیستی، تو رفته ای و یوزپلنگان گونه هایشان را به شیشه چسبانده اند و گاهی هراسان های دهانشان را از شیشه پاک می کنند تا رد تو را گم نکنند. «... حالا بندازیدش در بخاری روی آتش ها من فکر می کنم کاری باقی نمی ماند مگر که بگوید آهسته»۴
    باران را عاشقانه می نوشتم۵
    مسئله اول در مواجهه با بیژن نجدی آن است که نجدی شاعر داستان نویس است یا داستان نویس شاعر. مسئله بعدی شیوه گردآوری آثار نجدی به طور اعم و مجموعه شعرهای او به طور اخص است. پرواضح است شعرهای منتشر شده نجدی از حیث کیفیت ادبی و شعریت در یک سطح نیستند و کلیت مجموعه دچار نوعی آشفتگی و عدم تناسب است. به نظر می رسد برخی شعرهای منتشر شده او تجربه هایی در حوزه فرم و اندیشه های زبانی محتوایی، در برخورد مقاربتی شاعر با شعر بوده است که شاید شایسته تر بود در کنار برخی شعرهای درخشان نجدی قرار نگیرد. حال با یک سئوال مواجه هستیم اگر نجدی در قید حیات بود آیا احتمال داشت باز هم مجموعه شعرهای او به این سبک و سیاق منتشر شود احتمالا جواب مثبت است چرا که نجدی در جایی گفته بود: «... یک مقدار نوشته دارم. یک مقدار قصه دارم و اینها را فکر می کنم پروانه
    همسرش برام داره جمع می کنه. اون ها را شاید بتونه چاپ کنه. من دیگه از اینجا به بعد رویایی ندارم. »۶ حالا مسئله چیز دیگری است که شاید ارزش وجودی سئوال های پیشین را خدشه دار کند. اینکه چرا کسی سال ها بنویسد اما سال ها چیزی منتشر نکند اینکه چرا کسی بنویسد و نوشته هایش را جهت گزینش به کس دیگری بدهد برای چاپ و بالاخره مسئله مهم و اساسی پیرامون بیژن نجدی: دیدگاه او نسبت به مقوله ای به نام ادبیات چه بوده است به گمانم با تحقیقاتی غیرژورنالیستی به پاسخ عمیقی دست خواهیم یافت: «قبلا خدمتون بگم که من به شکل غم انگیزی بیژن نجدی هستم. ۵۴ساله و به طور دقیق تصمیم دارم که تا اولین صبح قرن بیست و یکم هم زندگی کنم. اون روز صبح می خوام از خواب پاشم، یه صبحانه ای بخورم، سیگاری بکشم و یک کلت رو بذارم رو پیشونیم و ماشه اش را بکشم. برای اینکه من مطمئنم که اصولا بشر دست از خونریزی اش برنمی داره. به اطرافتون تو اروپا نگاه کنید. واقعا تو اروپا ببینید چه خبره مرکز تمدن جهان و اصولا شرمنده از خونریزی های اطرافش نیست ..»۷
    اگر بخواهیم در برخورد با شعرهای نجدی از دیدگاه معطوف به مجاز و استعاره در متن شعری سود بجوییم، چندان به بیراهه نرفته ایم. مجاز، موضوعی که داستان های نجدی با آن درگیر می شود و استعاره بنیان غالب شعرهای نجدی. او در گام نخست با دید و زبانی استعاری به منظور بیان ایده های نابه خویش شاعرانه دست به گزینش واژگانی می زند و در گام بعدی به منظور ایجاد ساختار مطلوب متنی دست به چینش این واژگان می زند که گاهی اوقات تاویل آسانی به دست نمی دهد و با نیم نگاهی به تولید خلاقانه و نزدیک شدن به نوعی آفرینندگی که نهایتا در حوزه ارتباط شناسی متن علاوه بر جذب مخاطب قصد ایجاد افزوده ای را به خرد جمعی دارد. اینکه مثلا وقتی بنا است از ابژه ای مانند درخت استفاده شود، نسبت به متون پیش از خود به قرائت عمیق تری در به کارگیری این دست ابژه ها رسیده است: «با این همه سبز در پنجره ام چه آقا شده ای درخت بالابلند نکند می خواهی شاخه هایت را آب و شانه کنی با خیس این باران این باد ... نگاه نکن به گودال خالی پیاده رو درختی بود که به آسمان رفته است...»۸ شعر نجدی در مواجه شدن با جهان پیرامون از کارکردهای ناتورالیستی سود می جوید اما نه فقط همین. چرا که گاهی اوقات این موضوع مبداء حرکتی است که قصد رسیدن به جهان حسی در شکل بیان بیرونی و لمس فضای رمانتیک را دارد. «پروانگی های مقدس» منتج شده از این دست حرکت های شاعر در حیطه شعر است. برخی المان ها در شعر شاعر به عنوان پدیده ای تکرارشونده در کلیت ساختار شعری حضور می یابند و نکته اصلی این است که این نوع حضور در هستی خود حرکتی به سوی ایجاد فضاهای واقع گرایانه دارد. در واقع شاعر از تلذذ در تکرر، قصد نزدیک شدن به چنین «هست» ی را دارد با علم بر اینکه واقعیت پیش از آنکه امری منطقی باشد امری است روانی برای آنکه ذهن بتواند با جهان پیرامونی در وهله اول مواجه شود و در مرحله بعد مرتبط شود. به همین دلیل پافشاری نجدی در واقعیت مسئله مشهودی است جهت کشف مکانیسم واقعیت. نجدی به عنوان مثال در شعر «اتوبوسی آمده از تهران» با استفاده از ابژه هایی معطوف به معنای سفر سعی در بازنمایی نبود مکرر کسی یا چیزی دارد.
    من شاعر از آن دست «من» های تنهایی است که مشابه اش را قبلا مشاهده کرده ایم. نوعی تنهایی به خود پیچیده ای که تعریف بسیاری از سوژه های معهود را تغییر داده است و به سود اینرسی فکری خود که کاملا هم شخصی است به ثبت می رساند و شاید همین، گونه تغییر یافته اندیشه است که باعث سکوت سالیان طولانی شاعر است و حتما به همین خاطر است که ما شعرهایی با استفاده از سوژه های مرگ مدار در آثار او مشاهده می کنیم. چرا که این نوع خرد همانگونه که به سمت نوعی هستی خاص گرایش دارد، نوعی نیستی پرورش یافته را نیز با آغوش گرم می پذیرد. نشان بارز این نوع شعرها «آوای مرگ» است. شعرهای نجدی گاهی هم متکی به نوعی منطق تصویری است. آنچه مسلم است رابطه ها و تناسب های درونی هر مجموعه از اهمیت بالایی برخوردار است و قدرت خلاقه و آفریننده هر هنرمند نیز، بسته به این نوع ابداعات است. سخن از این نوع ارتباطات در حوزه تصویر است. ایجاد تناسبات اینچنینی در حوزه تصویری شعر، تمامیت و ارزش زیباشناختی نابی به شعر می دهد. نجدی با آرایش تقابلی که به تصاویر می دهد و شکل آینه های مقابلی که به آنها می دهد، قصد در ایجاد بی نهایتی در تصویر مطرح شده دارد که گاهی موفق و گاهی البته چنان ناموفق است که شعر را رو به زوال می برد مانند شعر «پسرعموی سپیدار» از مجموعه خواهران این تابستان. اما شعر «به کشتزارها می رود ورزاء» نمونه موفق این نوع تفکر است. فکر داستانی نجدی گریبانگیر او که می شود دغدغه استفاده از روایت های خطی و توصیف خارج از آن را دارد و سعی می کند نوعی عینیت های بیرونی را به داخل متن وارد کند و همین موضوع به تعویق افتادگی معنا و نهایت تاویل پذیری مطلوب را حذف می کند. شعر «زهرا به صحرا نیشته» از این دست شعرهاست. اما نجدی نشان داده است که هرگاه از توصیفات اینچنینی دور شده و از توصیف به استحاله توصیف رسیده و کارکردهای روایت در شعر را به خوبی درک کرده موفق بوده و توانسته شعری به قدرت «منیژه کجا است» بنویسد. علاوه بر موضوعات مطرح شده در شعر نجدی نکات دیگری هم هست که به عنوان بن مایه های شعری او می توان به آنها پرداخت که به دلیل مجال اندک نوشتاری تنها اشاره ای گذرا به آنها خواهم کرد.
    ۱ حضور نوعی کاراکتر انسانی در پس زمینه اندیشه ای شاعر که گاه از بودمان نوعی تفکر اومانیستی خبر می دهد و گاه به صورت همسان انگاری تمام ابژه های موجود در هستی جلوه می کند. ۲ مولف به شعر فکر می کند در نتیجه یا دچار نگارش شعر فکر می شود که نوعی بازی نه چندان قدرتمند زبانی محتوایی است. شعرهای «کاشکی یک آری»، «عاشق»، «سه تار بزند» از مجموعه خواهران این تابستان و یا دچار فکر شعری می شود که تولیدات مطلوبی دارد. ۳ در برخی از شعرهای اولیه به دلیل برخورد شگفت انگیز و پرنوسان با زبان تاثیرپذیری بالایی از شاعران پیش از خود به خصوص شاملو دارد. اما زمانی که به متانت زبانی در شعر می رسد مشخص می کند که زبان شعری اش به طور مطلوب و قابل پذیرشی دوران تجددطلبی اش را پشت سر گذاشته است.
    ۴ تجربه نوعی فضای نوستالژیک در برخی از شعرهایش نشان از گرایش درونی او نسبت به زادگاهش خاش دارد. برخورد فرهنگ اینچنینی با فرهنگی ملون و دیگرگونه شمال کشور باعث آسیب و مطلق گرایی فرهنگی نشده و حتی او را به سمت نوعی نسبی گرایی سوق داده است.
    دوباره از همان خیابان ها
    بیژن نجدی در مدیوم ادبی اش با حرکتی انتحاری یکی از کسانی است که داستان را به شعر یا برعکس نزدیک کرده است. هر چند در شکل ظاهری این طور می نماید که در شعر انگاره های دیگرگونه ای را در سر می پرورد. اما بن مایه های فکری این دوگونه ادبی در نجدی فاصله زیادی از یکدیگر ندارند. نجدی به عنوان نویسنده به المان های پیرامونی اش رفتاری خلاقه دارد و از همین رو این المان های پیرامونی در ذهن نگارش گر او جایگاهی معلوم و خاص دارد. در نتیجه هنگام استفاده از آنها کمتر دچار نابهنگامی حضور می شود. اندیشه داستانی نجدی در عین دموکرات بودن نوعی انتقاد زهردار قاب بندی شده دارد. دیدگاه داستانی او زاویه مطلوبی دارد به همین دلیل قدرت تحلیلی بالایی در سوژه های داستانی دارد و همین امر سبب می شود تنها بیانگر مسائلی باشد که اجتماع دست به گریبان آن است. شاید از این بعد بتوانیم او را به هدایت شبیه بدانیم کسی که درد را می بیند، بیان می کند و می نمایاند، اما اعتقاد دارد درمان با نویسنده نیست. اما نکته پایانی، چرا نجدی عنوان «یوزپلنگانی که با من دویده اند» را برای مجموعه داستانش انتخاب کرده است: «یوزپلنگ یکی از حیوانات رو به انقراض طبیعته. از طرف دیگه یکی از دونده ترین هاش و جاه طلب ترین هاش. منتها یه جاه طلبی زیبایی در یوزپلنگ است... این از این جاش. از اون طرف در طول تاریخ گاهی همچین شکلی در انسان به وجود میاد یعنی یه نسلی آرمانی داره، رویایی داره و برای رسیدن به آن رویا که من اسمشو جاه طلبی زیباشناسانه می ذارم، دقیقا از نظر من کار یوزپلنگ رو می کنه و تاریخ ثابت کرده که اینها هرگز به اون رویاشون نمی رسن و عملا هم تاریخ در ایران و در سرتاسر جهان نشان داده که همواره این آرمان خواهان بزرگ، یوزپلنگان جهان همواره مورد تهاجم ضدخودشون قرار گرفتن و عملا می بینیم که امروز هم در جهان روبه انقراض اند. اینه که این وجه تسمیه اش برای من انطباق داره به هر انسان آرمانخواهی که در طول تاریخ به خاطر انسان دویده.»۱۴
    پی نوشت ها:
    عنوان شعری از نجدی در کتاب «خواهران این تابستان»، ص ۱۳۵ ، ۱ شعر منتشر شده نجدی در ماهنامه ادبی پروین، ش دوازدهم، خرداد ۱۳۸۲ ، ۲همان، ۳ سطری از شعر وصیت نجدی، گزیده ادبیات معاصر، شماره ۱۰۵ ، ۴ ... ماهنامه پروین... ، ۵ عنوان شعر از نجدی، «خواهران...»، ص ۴۱ ، ۶ مصاحبه بیژن نجدی با فرنگیس حبیبی، از بخش فارسی رادیو فرانسه، چهارم سپتامبر ۱۹۹۷ ، ۷ همان، ۸ «خواهران این...»، ص ۶۶ ، ۹ مصاحبه نجدی با...
    
    




۱۳۸٧/٥/۱٧ | ٧:۳۳ ‎ب.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |

اوقاتی را که نیستی

ترجیح می دهم

دعای باران بخوانم

بعد

در روزنامه های فرداش

اسامی کشتگان سیل دیروز را مرور کنم

۱۳۸٧/٥/۱٧ | ٦:٤٦ ‎ب.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |

کلارا خانس شاعر، داستان نویس ، روزنامه نگار و مترجم اسپانیایی است که در سال ١٩۴٠ در بارسلونا متولد شد. او فرزند شاعر و ناشر سرشناس اسپانیایی خوسپ خانس است. دانش آموخته ادبیات و فلسفه از دانشگاه سوربن است. در سال ١٩٩٧ به خاطر مجموعه آثارش جایزه ملی را از آن خود کرد . شعر های خانس تا به حال جوایز بسیاری را از آن خود کرده است و از همین رو آثارش به بیش از بیست زبان مختلف ترجمه شده است.

از جمله کارهای مهم خانس در حوزه ترجمه برگردان برخی از شعرهای شاعران ایرانی به زبان اسپانیایی است. خانس در حال حاضر یکی از مشهورترین شاعران زنده اسپانیایی است.

صبور

صبور در انتظار خواهم بود

مانند سگی

زمان را محافظت خواهم کرد

یا به جنگل ابیات تو خواهم رفت

چراگه به آرامی راه می گشاید برام

از مسیر های پنهانی

از دریچه های کوچکی

که چارتاق وام داده بودی

Esperaré paciente...

Esperaré paciente,

acechando, como un perro, el momento.

O me iré por la selva de tus versos

abriéndome camino lentamente

por ocultos senderos,

por pequeños resquicios

que has dejado entreabiertos.

Kampa, 1986

<!--[if !supportLineBreakNewLine]-->
<!--[endif]-->

ناچاری

گل های سرخ می میرند

هر چند که باران می بارد

وجود سوگوارم

اینک

توان اطعامی اندک داردشان

دستت را به من بده

دردت از آن من

که پر توان تر از آگوست خواهد بود

و با خون خویش

آن نومیدی آخرین نفس را رنگ می کند

حبس فریادهایی که به سمت ما هجوم می آورند

از رنگی پریده رنگ

محصور در پوشش زرین

که به ناچار جام های گل اش را تهدید می کند

Irremediablemente

Mueren las rosas

a pesar de la lluvia.

Mi corazón doliente

poco alimento

puede cederles ya.

Dame la mano.

Tu agonía

en la mía

logrará ser más fuerte

que el agosto

y teñir con su sangre

ese desesperado

último aliento,

cerrar el grito

que nos lanzan

desde el color marchito

que casi envuelto en oro

amenaza irremediablemente sus corolas.

Kampa, 1986


۱۳۸٧/٥/۱٤ | ۸:۱٥ ‎ب.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |

احتمالا ًلازم نیست بگویم رافائل آلبرتی در 16 دسامبر ١٩٠٢ در ال پوئرتو د سانتا ماریا متولد شده و اینکه نقاش توانمندی هم بوده و اینکه با  لورکا و خیمنس و ماچادو و خیلیهای دیگر حشر و نشر داشته و حرفهای معمولی این طوری را که در روزنامهای که داری با آن شیشه پاک میکنی زیاد خواندهای را هم احتمالا لازم نیست بگویم.

اما خیلی مهم است بدانید که یکی از آروزهای بزرگ او این بوده که سال ٢٠٠٠ میلادی را هم ببیند اما ... اما در ٢٧ اکتبر ١٩٩٩ بخشی از خاک کشورش میشود.

 کسی میروبد

و میخواند

(پاپوش چوبی در سحرگاه)

کسی به درها شلیک میکند

چه هراسی

مادر!

دریغا کسانی که در تابوت باد

در کرجیهای این اوقات

به کشت آب آمدهاند

کسی میروبد

و میخواند

و میروبد

مردی دور میشود

و نشان گامهایاش در انعکاس خیابان جا میماند

چه ترسی

مادر!

اگرکسی شبیه پدر

به در بکوبد

با ردای افتاناش

آغشتهی آب

چه وحشتی

 مادر!

کسی میروبد

و میخواند

و میروبد

ALGUIEN

  Alguien barre
y canta
y barre
(zuecos en la madrugada).
  Alguien
dispara las puertas.
¡Qué miedo,
madre!
  (¡Ay, los que en andas del viento,
en un velero a estas horas
vayan arando los mares!)
  Alguien barre
y canta
y barre.
Algún caballo, alejándose,
imprime su pie en el eco

اشتباه کرد کبوتر

همیشه اشتباه میکرد برای رفتن به شمالی که جنوب بود

گمان کرد که شاخهی گندم آب بود

گمان کرد که دریا آسمان بود

شب روز بود

که ستارگان شبنم بودند

که گرما کولاک بود

که دامنات پیراهن تو بود

که قلبات خانهی او بود

او بر کرانهی ساحلی خوابید

و تو بر بلندای شاخساری

LA PALOMA

   Se equivocó la paloma,
se equivocaba.
   Por ir al norte fue al sur,
creyó que el trigo era el agua.
   Creyó que el mar era el cielo
que la noche la mañana.
   Que las estrellas rocío,
que la calor la nevada.
   Que tu falda era tu blusa,
que tu corazón su casa.
   (Ella se durmió en la orilla,
tú en la cumbre de una rama.)

 

۱۳۸٧/٥/۱٤ | ۸:۱٠ ‎ب.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |

لیخیا گی‌ین (ligia guillen) در سال ١٩٣٩ در نیکاراگوئه متولد شد. تاریخ درست مرگ او مشخص نیست. اشعارش اشاره به نوعی رجعت انسانی دارد که در ساختار زبانی کاملا ً زنانه مطرح می شود. استفاده از نوعی رمزگونگی در فضایی نوستالژیک از ویژگی‌های بارز شعر اوست.


در پناهگاه شناختن


وقتی از خواب بیدار شدم

حلزونی نرم و برهنه

که پوششی را به اجبار روی من گذاشتند

که هرگز اندازه من نبود

تهنا در خانه‌ی آینه‌ها خواهم شناخت شبهی از چهره‌ی خود را که گریه می‌کند

چراکه این پوشش برای من بزرگ است


EN EL REFUGIO CONOCERE

Al salir del sueño
caracol tierno y desnudo,
se me impuso
una envoltura
que no tendrá nunca mis medidas.
Sólo en la casa de los espejos
conoceré el aspecto de mi sombra
que llora porque me qu

این‌گونه میرسم


در هر چشمه

 میان سپیدارها

صدایم را شستم

صیقل اش دادم

شبیه تکه‌ای از سنگ انیکس

تا شفاف و آسمانی شود

و آن را شیبه گردنبندی از نقره

به گردنم آویختم

این‌گونه به او خواهم رسید

مثل صدایی که تازه متولد شده است

ASÍ REGRESO

En cada fuente entre las alamedas
lavé mi voz,
la pulí como un trozo de ónix
hasta dejarla transparente y celeste;
me la coloqué al cuello
(como pendiente de plata)
y así regresaré con ella
como si fuera una voz
que acaba de nacer.


هنگام طوفان

لباس‌هایم را گم کردم

تنها به گاه برهنگی فهمیدم

که اسم رمز را با آتش می‌نویسند

SÓLO DESNUDA CONOCÍ

Dejé las vestiduras
Perdidas durante la tormenta.
Sólo desnuda conocí
que se escribe con fuego.
el nombre del misterio


۱۳۸٧/٥/۱٤ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | شهاب نادری مقدم | نظرات () |

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com
۱۳۸٧/٥/۱٤ | ٧:٥٤ ‎ب.ظ | پرشین بلاگ | نظرات () |
Design By : nightSelect.com